ادبیات
ادبی
۲۵ اردیبهشت یاد وخاطره شاعر و آزاده نامور بزرگمرد تاریخ ایران زمین فردوسی قهرمان گرامی باد «حکیم ابوالقاسم فردوسی» در سال 329 هجری در «طبران» طوس به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود كه ثروت و موقعیت قابل توجهی داشت. فردوسي در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش به دست مي آورد، به کسی محتاج نبود؛ اما بتدريج، آن اموال را از دست داد و به تهیدستی گرفتار شد. حکیم فردوسی خود توصیه می کند: تو این را درو غ و فسانه مدان به یکسان روش در زمانه مدان از او هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند. ترجمه شعر دالگ مادرستاره ای درآسمان است برای هر دردی درمان است او حکیم درد و آلام است مادر ترانه آواز خوانها است مادر غمخوار درد و غمهاست مادر دلسوز همه آدمها ست مادرامیدو آمال خانواده هاست بی مادر خانه مثل ویرانه است مادر عاشق بچه ها ست فداکار و جاننسار جوانهاست این فرموده پیامبران است که بهشت زیر پای مادران است مادر شعر و سرده شاعران است مادر گل نرگس باغ زندگی ست مادر محرم دختران و پسران است مادر تسکین دهنده روح پدران است روشنائی ات خورشید را شرمسار می کند بوی خوشت گل را سرزنش می کند عشق به شما همه را عاشق می کند دوست داشتن شما اولاد را مدیون می کند ۲۳ اردیبهشت روز زن را به تمامی مادران رنجدیده و دلسوز تبریک میگویم در این رابطه فقط یک چیز قابل گفتن است و آن درد و رنجی است که زنان ما در طول تاریخ متحمل شده اند و هنوز هم زیر بار این توهین و تحقیر نرفته اند وبه دنبال احقاق حق تضعیف شده خود در طول زمان هستند .باشد که روزی برسد زنان ما از حقوقی به واقع مساوی با مردان برخوردار شوند واین روز را به پاسداشت حرمت میلاد بانوی گرانمایه حضرت فاطمه زهرا"س" به تمامی زنان میهنم تبریک میگویم. اشعار بالا از وبلاگ که سکه کور نوشته جناب سروش به امانت گرفته و ترجمه کردی کلهری نموده ام .امید است که مورد پسند قرار گیرد . فقر کتیبه دوهزاروپانصدساله ایست که با وجودثبت جهانی زیر توفان بادوباران نابود می شود..... "Godiva" همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا... قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است! !!!!!!!!!!!!!!!! شادروان استاد یدالله بهزاد کرمانشاهی فرزند حسین ایوانی (نیمه بهمن ماه ۱۳۰۴ - ۵ فروردین ۱۳۸۶ ) زاده کرمانشاه از شاعران معاصر ایران است. بهزاد پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دورهٔ عالی به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و مدت ۲۷ سال در دبیرستانهای زادگاه خود به تدریس ادبیات فارسی اشتغال داشت و در سال۱۳۵۹بنا به درخواست خود بازنشسته گردید و به کار مطالعه و تحقیق پرداخت. وی به هنر خوشنویسی علاقه و دلبستگی زیادی پیدا کرد و خود در نوشتن خط تحریر و نستعلیق مهارت و توانایی یافت. یدالله بهزاد در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹، هنگامی تحصیل در دانشکدهٔ ادبیات تهران، از استادانی چون جلالالدین همایی و دکتر محمد معین بهره برد.و.......... با کمال پوزش از محضر ادب دوستان که در تاریخ درگذشت ایشان مطلبی ارائه ندادم چون ایام تعطیل بود و وبلاگ تقریبا تعطیل بود،هم اکنون با قطعه شعری از ایشان یاد و خاطره این استاد فرزانه را گرامی میداریم باشد که فرزندان این مرزوبوم پاسدار ارزشهای والای این عزیزان باشند طفل نادان خزانها بود و طوفــان حسرت در دل و جانم تو ناگه آفریدی صد بهــــاران در زمستانم نگاه آرزومند، چشم از تماشا برنمی گیرد، چه می بیند درآن چاک گریبان چشم حیرانم! تو رمز وراز هستی از کتاب درس می جویی من آیات جمال از مصحف روی تو می خوانم! رهایی یافت خواهم گویی زشبهای نومیدی؟ که از نور صبح می پاشد نگاهت بر دل و جانم تپشــــهای دلم را ماند، آهنـــگ خــرام تو، کجا آموختی این شیوۀ رفتن، نمی دانم! چه داری طرف جوی وسایه بید انتظار از من که باغم را خزان آشفت و حالی دشت ویرانم! سر زلفت به دست من نمی افتد که خواهانش، جوانان جوان بختـــند و من پیری پریشــــانم! گرفتم جا در آغوش صبا گیرم غبار آسا، کجا و کی نصیبی می رسد زان طرف دامانم بگردانم اگر راه از سر کویت به ناچاری، هزاران آرزو گیرند با حسرت گریبانم! نبردی ره در آن چین گیسو هرچه کوشیدی، من ای باد سحرگاهی به ناکامی تورا مانم! به پیری چون جوانی دل از کف می رود «بهزاد» ادیب عشق را شاید که خواند طفل نادانم!!/ یدالله بهزاد کرمانشاهی راز خوشبختی لبخند زدن به دیگران است وآرام کردن آنها وقتی که اندوهگینند همان گونه که شمع در اتاقی با دیوارهای سپید بهتر می درخشد خوشبختی ما نیز وقتی از انعکاس لبخند دیگری به ما می رسد درخشان تر است راز خوشبختی گشودن قلب خود بر دیگران است وگشودن قلب خود بر تجربه های زندگی چرا که قلب، همچون در ورودی خانه است آفتاب تنها زمانی می تواند به داخل بتابد که در باز باشد برگرفته از کتاب آبی کوچک آرامش نوشته"اویتا/پاول ویلسون" ترجمه "چیستا یثربی" شاملو دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست کج و پیچ سرما به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
وي از همان زمان كه به كسب علم و دانش مي پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه مند شد و به تاریخ واطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر انداخت تا شاهنامه را به نظم در آورد. چنان که از گفته خود او بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن نسخه اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرده است. او در اين باره می گوبد:
بسي رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
فردوسی در سال 370 یا 371، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار، هم خود او ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم برخي از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند، او را یاری می کردند. ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالها، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال پراکنده شد مال و برگشت حال
فردوسی نيز مانند بابك سعی در بازگشت آيین زرتشت و زبان پارسی به ایران داشت. با اين تفاوت که فردوسی قصد داشت با قلمش به مردم یادآوری کند که چه بودند و حال چه شدند. او توانست با قلم و سرشت زیبای خود، زبان پارسی را به مردم بازگرداند، اما به دلیل برخی از شعرهایش، مورد خشم خلیفه وقت قرار گرفت. فردوسي و بابك تلاش بسياري كردند تا به ايرانيان، هویت راستين شان را یادآور شوند. فردوسی تا حدودی موفق بود و توانست با شاهنامه، زبان پارسی را به ایران زمین بازگرداند، "شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند. اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است. فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد. در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد. زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
داڵگ هسارهێ له ناوئاسمانه
ئڕا ههرزهخمێ دهرمانه
ئهیو ههکیم ئێش و ژانه
داڵگ سروود ئاوازخوهنهیله
داڵگ خهم دهرکهر کۆل خهمهیله
داڵگ دڵسووز تهمام کهسهیله
داڵگ ئمێدو ئارزوو ماڵهیه
بێ داڵگ ماڵ چووڵ و وێرانه
داڵگ ئاشق مناڵهیله
فهداکاروو گیانفداێ جووانهیله
یه فهرموودهێ پهێغهمبهرهیله
ک بههیشت ژێر پاێ داڵگهیله
داڵگ شێروو سروودی شائرهیله
داڵگ گۆڵ نهرگس باخ زنهیه
داڵگ هاوراز دویهت و کۆڕهیله
داڵگ ئارام گیان باوگهیله
ڕووژنایت شهرمسار خوهر کهێد
بوو خوهش هناسد گۆڵ شهرمهنه کهێد
ئشق ت تهمام ئاشقهیل ئاشق کهێد
مهرهبانی ت ئهوڵادهیلد دهێن دار کهێد

فقر ، چيزي را " نداشتن " است،
ولي،آن چيز پول نيست .....
طلاو غذا نیست ...
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست...
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتۀ كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت است،كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند...
فقر ، كتیبۀ سه هزار سالهای است كه روی آن یادگاری نوشتهاند...
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ...
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر، روز را " بي انديشه" به سر بردن است..../.
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
| Design By : Night Skin |
